تبليغاتX

 

دلکده ی عشق
 
سه شنبه 12 شهریور1387 23:59
سر کلاس رياضي بود که استاد اومد
دو خط موازي روي تخته کشيد .
خط پاييني نگاهي به خط بالايي انداخت و عاشقش شد،
خط بالايي نگاهي به خط پاييني انداخت و عاشقش شد

در همين هنگام بود که استاد فرياد زد : دو خط موازي هيچ گاه به هم نمي رسند...


ناگهان دو خط موازي لرزيدند. به همديگر نگاه کردند وخط دومي زد زير گريه.
خط اول گفت : نه اين امکان ندارد , حتما يک راهي پيدا مي شود.
خط دومي گفت : شنيدي که چه گفت؟؟ هيچ راهي وجود ندارد . ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد, ما از اين صفحه کاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم, بالا خره کسي پيدا مي شود که مشکل ما را حل کند.
خط دوم آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون رفت. از زير در کلاس گذشتند و وارد حياط شدند و از ان لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد.
انها از دشتها گذشتند......, از صحراهاي سوزان....., از کوههاي بلند ...., از دره هاي عميق..., از درياها..., از شهرهاي شلوغ....
سالها گذشت و انها دانشمندن زيادي را ملاقات کردند وهمه به انها گفتند: اين کار محال است و رسيدن شما مساوي است با نابودي جهان.
و بالاخره به کودکي رسيدند . کودک به انها فقط يک جمله گفت:
شما به هم مي رسيد.
يک روز به يک دشت رسيدند. يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي مي کرد.خط اولي گفت: بيا وارد آن بوم نقاشي شويم در ان حتما ارامش خواهيم گرفت. ان دو وارد دشت شدند .روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش , نقاش فکري کرد و قلمش رو حرکت داد و انها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و انجا که خورشيد سرخ ارام ارام پايين مي رفت , سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد......

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

 

 
Copyright © 2006 - Site bus: هیچکس