تبليغاتX

 

دلکده ی عشق
 
دو دوست یکشنبه 17 شهریور1387 21:52

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنن ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه 12 شهریور1387 23:59
سر کلاس رياضي بود که استاد اومد
دو خط موازي روي تخته کشيد .
خط پاييني نگاهي به خط بالايي انداخت و عاشقش شد،
خط بالايي نگاهي به خط پاييني انداخت و عاشقش شد

در همين هنگام بود که استاد فرياد زد : دو خط موازي هيچ گاه به هم نمي رسند...


ناگهان دو خط موازي لرزيدند. به همديگر نگاه کردند وخط دومي زد زير گريه.
خط اول گفت : نه اين امکان ندارد , حتما يک راهي پيدا مي شود.
خط دومي گفت : شنيدي که چه گفت؟؟ هيچ راهي وجود ندارد . ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد, ما از اين صفحه کاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم, بالا خره کسي پيدا مي شود که مشکل ما را حل کند.
خط دوم آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون رفت. از زير در کلاس گذشتند و وارد حياط شدند و از ان لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد.
انها از دشتها گذشتند......, از صحراهاي سوزان....., از کوههاي بلند ...., از دره هاي عميق..., از درياها..., از شهرهاي شلوغ....
سالها گذشت و انها دانشمندن زيادي را ملاقات کردند وهمه به انها گفتند: اين کار محال است و رسيدن شما مساوي است با نابودي جهان.
و بالاخره به کودکي رسيدند . کودک به انها فقط يک جمله گفت:
شما به هم مي رسيد.
يک روز به يک دشت رسيدند. يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي مي کرد.خط اولي گفت: بيا وارد آن بوم نقاشي شويم در ان حتما ارامش خواهيم گرفت. ان دو وارد دشت شدند .روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش , نقاش فکري کرد و قلمش رو حرکت داد و انها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و انجا که خورشيد سرخ ارام ارام پايين مي رفت , سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد......

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

دلم برات تنگ شده سه شنبه 12 شهریور1387 23:56
دلم برات تنگ شده دلم میخواد یه باره دیگه زمان به عقب برگرده و

 منوپیش تو جا بذاره ..

اگه هنوزم منو از یاد نبردی بهت میگم که خیلی بیشتر از قدیما

دوستت دارم.

برگرد.... برگرد دیگه نمیتونم تحمل کنم.تا امروز هیچ وقت به کسی

 اینجوری التماس نکرده بودم.

امروز ... روزه که از پیشم رفتی نمیدونی چقدر بهم سخت گذشته از

همیشه تنها تر شدم ولی ....

میدونم که خودت میدونی منتظرت خواهم موند.

 

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 9 شهریور1387 23:32

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست ، ياد گرفتم که عشق يعني فاصله

و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ، ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه

 خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري...


چقدر فاصله اینجاست بین ادم ها چقدر عاطفه تنهاست بین ادمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد و او هنوز شکوفاست بین ادمها

کسی به خاطر پرواز ها نمی میرد تب غرور چه بالاست بین ادمها

و از صدای شکستن کسی نمی شکند چقدر سردی وغوغاست بین ادمها

میان کوچه دل ها فقط زمستانست هجوم ممتد سرما ست بین ادمها

زمهربانی دل ها دیگر سراغی نیست چقدر قحطی رویاست بین ادمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین ادمها

و حال اینه را کسی نمی پرسد همیشه غرق مداراست بین ادمها

غریب گشتن احساس و درد سنگینی است و زندگی چه غم افزاست بین ادمها

مگر کلبه دل ها چقدر جا دارد؟چقدر راز ومعماست بین ادمها

سلام ابی دریا بی پاسخ ماند سکوت گرم تماشاست بین ادمها

و چه ماجرای عجیبی است این و اهل عشق چه رسواست بین ادمها

چه می شود اگر همه از جنس اسمان باشیم؟طلوع عشق چه زیباست بین ادمها

میان این همه گل های اسمان ساکن اینجا چقدر پونه شکیباست بین ادمها

تمام پتجره ها بی قرار بارانند چقدر خشکی و صحراست بین ادمها

و کاش صبح ببینیم که باز هم مثل قدیم نیاز ومهر و تمناست بین ادمها

بهار کرن دلها چه کار دشواریست و عر عشق چه کوتاهست بین ادمها

میان تک تک لبخندها غمی سرخ است و غم به وسعت یلداست بین ادمها

به خاطر تو سردم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین ادمها


پروردگارا من را ابزار ارامش خویش قرار بده بگذار هرکجا که نفرت است عشق درو کنم هرجا

 اسیب است عفو.هرجا شک است ایمان.هرجا ناامیدی است امید.هر جاتاریکی است نور هرجا

 غم است سرور.انگاه که با دستات کلمه عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستات

 اعتماد داشتم حالا که سواد دارم به چشمان خود اعتماد ندارم .

 

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

 

 
Copyright © 2006 - Site bus: هیچکس