چقدر سخته آدم چیزهایی را که دوست داره از دست بده ،چقدر سخته وقتی که مجبوریم
کشتن عشق یعنی آزادی محض
و این را بدان که اگر چیزی را در قلبت کشتی برای همیشه خواهد مرد
عروسکی بودم برات
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته
باشي.....وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن......وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه.....وقتي چشم از دنيا مي بندي و آرزوي مرگ مي كني....وقتي احساس ميكني احساس مي كني هيچ كس تو را درك نمي كنه وقتي احساس كني تنهاترين دنيا هستي و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتا خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه صدا كه صدات كنه . با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردی که اشک چشمم ست, به خیسی چشمانم باور نداشتی. با خون قلبم نوشتم عاشقانه میپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست . نمی خواستم ببینی تا در لحظه آخر زندگیم لبخندت رو ببینم به ناچار دست خونی ام را نشان دادم و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی ولی لحظه ایی بود که چشمانم را برای همیشه بستم و این هم برایم کافی ست برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم. مرگ هم با عشق زیبا ست. دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم برای آخرین بار
نمی توانم بنویسم باور می کنی، اینها شعر نیست، یادداشت هم نیست، اصلا هیچ
چیز نیست، به قول خودم اینها از سر عاشقی است. فقط همین. ای کاش به غیر از نوشتن کار دیگری هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم می گذرد یا حتی نیمی از آن یا شاید ذره ای از آن را بروز دهم.
ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم
.ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم
.هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که
... .اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است
.نترس. هنوز دیوانه نشده ام. اما فرصت دارم. برای دیوانگی
.برای فرزانگی. برای جاودانگی
.و من به حضور نزدیکم. و به دیدار. و به کنار. در کنارم باش
.حتی اگر از من دوری. عزیز دل
...
یکی بود یکی نبود ,اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم!یکی داشت و یکی نداشت ,اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم!
یکی خواست و یکی نخواست ,اونی که خواست تو بودی
اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!
یکی آورد و یکی نیاورد ,اونی که آورد تو بودی
اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم!
یکی برد و یکی باخت ,اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم!
یکی گفت و یکی نگفت ,اونی که گفت تو بودی
اونی که "دوستت دارم "رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم!
یکی ماند و یکی نماند,اونی که ماند تو بودی اونی که بدون تو نماند من بودم!!!!!
دل من ديگه خطا نكن با غريبه ها وفا نكن
زندگی رو باختی دل من مردم و شناختی دل من
توی خون نشستی دل من بی صدا شكستی دل من
تا به كی سرا پا حقيقتی تا به كی خراب محبتی
همنشين اين و اون ميشی خسته و پريشان و خون ميشی
دشتی وقتی تو كوير ميشه مرغ آرزوت اسير ميشه
روبروت سراب پشت سر خراب
ساكت و صبوری دل من مثل بوف كوری دل من
زندگی رو باختی دل من مردم و شناختی دل من
ای خدا من به کسی کاری ندارم ولی زخم از همه خوردن شده کارم
از غریب و کسی که وصله جونه پشت پا خوردن و مردن شده کارم
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
بعضی ها قیده همه چیرو زدن بعضی ها اسیر اقبال بدن
اون بالا نشستی گوش کن ای خدا چه عذابیه به دنیا امدن
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد
هر کجا پا میزارم هر جا که میرم پیشه چشمام میبینم حلقه داری
ای خدا من خودمم هیچ نمیدونم چرا هر گل پیش چشمام میشه خاری
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد
مرگ تدریجی شده هستی برام نقش خنده دیگه مرده رو لبام
ای خدا هر کسی از راه می رسه می کنه چاه دو رنگی پیش پام
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ... التفاطی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ... با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود ... جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی ... همره غیر به گلگشته گلستان باشی
هر زمان با دگری دست به گریبان باشی ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی ... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ... به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود ... غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود ... تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست ... موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد ... هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من ... مردم و آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم
مدتی هست که حیرانمو تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانمو تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانمو تدبیری نیست ... خون دل رفته ز دامانمو تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانمو تدبیری نیست ... چه توان کرد پشیمانمو تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ... عاجزم چاره ای من چیست چه تدبیر کنم
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی سر به روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ... نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند ... قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو ... از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز ... از تو شرمنده ای یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات
گوشه ایی گیرم و من بر نیایم سوی ات ... نکنم بار دگر یاد قد دلجوی ات
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکوی ات ... سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات
بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خویش ... ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد ... جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی ... یار شو با من بیمار چه می پر هیزی
چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ... نه حدیثی کنی ازهار چه می پرهیزی
که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چین برافروزن و یکبار به ما حرف مزن
درد من کشته شمشیر بلا می داند ... سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند
پاکبازم همه کس طوق مرا می داند ... عاشق همچو من از نیست خدا میداند
چاره ای من کن و مگذار که بیچاره شوم ... سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو بقدر از همه کمتر باشم ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کی ... طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
سبزه ای دامن نسرین تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم
اله اله ز که این قائله اندوخته ایی ... کیست استاد تو اینها ز که آموخته ایی
این همه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم ... همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم ... هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم
خورده بر حرف درشت من آزرده مگیر ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم ... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
هنوز پدر و مادر من هيچ كاری نكرده اند .
بالاخره روزی می رسد كه با جنازه من روبرو شوند .
بالاخره روزی می رسد كه حسرت لحظات از دست رفته را می خورند .
بالاخره روزی می رسد كه از خدا بخواهند دوباره به گذشته باز گردند و ارزوی مرا
براورده كنند .
هيچ كس تنهاييم را حس نكرد . هيچكس نفهميد كه من چقدر ... را دوست دارم . هيچ كس مرا درك نكرد .هيچ كس از من سؤال نكرد كه برای چه ناراحت و غمگين هستم .
خدا هم ديگر با من نيست . خدا هم ديگر به من كمك نمی كند تا بتوانم عشقم را بروز دهم .
خدا هم مانند بقيه افرادمرا به دست فراموشی سپرده است .

وقتی که می رفتیم با پای پیاده گفتی فقط
یادت باشه یه دوستی ساده هیچ حسی
نباشه هیچ عشقی نباشه یه خواستیم
جدا بشیم بریم خیلی ساده اون بارون
چشمام تمومی نداره اخه دلم برای
تو یه بیقراره گفتی نمی خوامت
عاشقت نمی شم گریه هاتم
دیگه برام فایده نداره دید
که عاشقت کردم
خودت گفتی که
فکر نمیکردم
اینجوری
عاشقت بشم
ولی دیدی که عاشقت
کردم اما من واسه تو میمردم
دوستم نداشتی غصه میخوردم اخرش
دل تو رو بردم گفتی منو میخوای چیکار تنها برو
هر جا میخوای .واسه تو میمردم غصتو میخوردم یواشکی
عکستو با خودم میبردم تا صبح میشستم کنار
عکست بیدار میموندم غصتو میخوردم
دیدی که عاشقت کردم خودت
گفتی که فکر نمیکردم
این جوری عاشقت
بشم ولی دیدی
که عاشقت
کردم.
اگر مثل اشك تو چشام باشی، برای موندنت تا آخر عمر گریه نمی کنم
ميشه مثل يه قطره اشك بعضي هارو از چشمات بندازي!!!
ولي هيچوقت نميتوني جلوي اشكي رو بگيري
كه با رفتن بعضي هااز چشات جاري ميشه
چرا و برای چی به دنيا آمدم ؟
چرا زندگی ميكنم ؟
برای چی و برای چه كسی و به چه دليل زندگی ميكنم ؟
چرا تا شقايق هست زندگی بايد كرد ؟
چرا زندگي اجبار است ؟
چرا ديگر نميتوانم به كسی اعتماد كنم ؟
چرا من بايد اين همه بدبخت باشم ؟
چرا به هر كسی كه خوبی كردم با بدی جوابم را داد ؟
چرا همه را ميتوانم تا جايی كه ميتوانم كمك كنم ولی نوبت خودم كه ميرسد جز تنهايی و در خود فرو رفتن چيزی ندارم ؟
چرا كسی حرفهای مرا باور نميكند ؟
چرا اين همه زجر و سختی را بايد تحمل كنم ؟
چرا اين همه سختی ميكشم ولی در آخر به جز خروارها خاك چيزی پيش رو ندارم ؟
چرا خدمت رفتم و چرا الان دارم دنبال كار ميگردم ؟
چرا همه مرا در اوج حسرتها رها كردند ؟
چرا هيچ وقت به آرزوهايم نميرسم ؟
چرا زمان مرگ من فرا نميرسد ؟
چرا كسي حرف دل مرا نميشنود ؟
چرا عاشق شدم ؟
چرا فكره اينجاشو نكرده بودم ؟
چرا ديگر از عاشقی ميترسم ؟
چرا از هرچی عشقه میحراسم ؟
چرا تنهايی سخته ؟
چرا من با ديگران خوبم ولی كسی با من خوب نيست ؟
چرا..، چرا..و....






