|
| ||
جرم عاشقی
خدایا ! اگر دوست داشتن جرم است چرا در دل ما دوستی آفریدی؟ اگر عاشق شدن و عاشق ماندن جرم است همه دنیا مجرومند حتی خودت ! تو دنیا و بشر را با عشق آفریدی. خدایا ! چرا مرا کور نیافریدی که هرگز چشم به رویش نیندازم ؟ چرا به من زبان دادی که با تنها امید زندگیم صحبت کنم ؟ چرا به من حس بویایی دادی که همیشه بوی خوش عطرش را در همه جا احساس کنم ؟ چرا به من قلب دادی که همیشه مملو از احساس باشد احساسی به ظاهر پوچ که همه ی هستی آن را هوس می خوانند بدون آنکه معنی آن را بفهمند . خدایا ! چرا در سر راهم قرارش دادی اگر میخواستی که مرا این گونه از او جدا کنی ؟ چرا پیوند دادی ؟ پیوندی کوتاه ولی پرمعنی وپر از پاکی و صداقت . خدایا ! چرا دوست داشتن را به من آموختی ؟ چرا محبت را در قلبم قرار دادی محبتی که فقط در این دنیا نثار یک نظر کردم وآن هم او بود . ای که تمام هستی را با عشق آفریدی ! چرا حق عاشق شدن و عشق ورزیدن به یکی از معشوقانت را به ما نمی دهی ؟ خدایا ! چرا به من فکر دادی فکری که چند ماه با احساسم مبارزه کرد . چرا فکرم را قوی تر قرار ندادی ؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ .............. ولی میدانم همه ی اینها خواست تو بوده است . شاید یک امتحان باشد ! اما اینطور نیست تو مرا از اول تنها آفریدی حالا تنهایی برای من چیز تازه ای نیست که با آن امتحان شوم .
| ||
شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم گله ای با خاک می گفت
که این دنیا نمی ارزد به کاهی
------------------------------------------------------------------------------------------------
زندگی چیست خون دل خوردن
اولش رنج و آخرش مردن
----------------------------------------------------------------------------------------------
ای مرگ بیا از زندگی سیر شدم
از مردم این زمانه دلگیر شدم

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
خوشا رسوایی و بد نامی عشق
خوشا بر جان من هر شام و هر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن اما جدایی
خوشا عشق و نوای بینوایی
خوشا در سوز عشق سوختنها
درون شعله اش افروختنها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد
هزاران دل به حسرت خون شد از عشق
یکی در این میان مجنون شد از عشق
نوای عاشقان در بینوا یست
دوام عاشقی ما در جدایست



