به خدا دارم دیونه میشم
خدایا منو ببخش
خداحافظ برای همیشه....

چشم من بيا منو ياري بكن
گونه هام خشكيده شده كاري بكن
غير گريه مگه كاري ميشه كرد
كاري از ما نمياد زاري بكن
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هر چه دريا رو زمين داره خدا
با تمام ابراي آسمونها
كاشكي ميداد همه رو به چشم من
تا چشمام به حال من گريه كنند
قصه گذشته هاي خوب من
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانو بزارم
تا قيامت اشك حسرت ببارم
دل هيچكس مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمام اشكشو كم مياره
خورشيد روشن ما رو دزديدن
زير اون ابراي سنگين كشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي كمه
سرنوشت چشاش پره نمي بينه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينه غرقه به خون
قصه موندن آدما اينه
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

ای گل تازه که بویی زوفا نیست تورا
خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا
ما اسیر غم اصلا غم ما نیست تورا
خواه اسیر غم خود چرا نیست تورا
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است
رفتن اولاست زکوی تو ستادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم
دگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
آنچه که کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
بشنو از این پندو مکن قصه دل آزرده خویش
ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
دل من دیگه خطا نکن با غریبه ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من مردم و شناختی دل من
تا به کی سرا پا حقیقتی تا به کی خرابه محبتی
همنشین این و اون میشی خسته و پریشان و خون میشی
دشت بخت تو کویر میشه مرغ آرزوت اسیر میشه
روبروت سراب پشتسر خراب
ساکت و صبوری دل من مثل بوف کوری دل من
زندگی رو باختی دل من مردم و شناختی دل من
ديريست بر پنجره ي قلب دلم دست نوازشي ، غبار غم و اندوه را پاك نكرده!
چنديست چشمانم روان است و مانند رودي خروشان لحظه ها را سپري مي كند!
هرزگاهي لبخندي از روي غصه ي فراوان بر روي لبانم نقش مي بندد
و مدتي بعد طوفان غم تمام افكارم را پريشان مي كند
و دوباره اشك درون چشمانم حلقه مي زند…
آرزوي من خوشبختي توست !
پس برو ، هر وقت بازگردي دير نيست
و من منتظر لحظه هايمان در رويا مي مانم…
من در انتظار چشمانت
و آغوش گرمت مي نشينم
تا جايي كه توان دارم
با خاطراتت زندگي مي كنم…..........................................................................

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم

خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خدا حافظ نه این که رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویا ها
بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ همین حالا..............
که.....
من.....
تنهام

یه آسمون ابری ......
یه قطره اشک ...........
یه قلبی که اگه خدا رو نداشت ! زنده موندنش محال بود !
..............
.....................
....................................
تا امروز در چنین ابهام ژرفی ، در زندگی فرو نیافتاده بودم .
کمی که فکر می کنم ... دلیل این ابهام را در می یابم !
گمان می کنم اثر همان اشک های غریبی ست که دیشب مهمان چشمانم بوده اند !
هیچ گاه دلیل آمدن و رفتن این اشک ها را ندانستم ...
نمی دانم ! ... یا شاید هم می دانم ....
شاید اثر همان خراشی ست که از آغاز تولدم در این دنیا بر صورت احساسم وارد آمده ...
شفافتر بگویم ...
از همان ابتدایی ترین روز زندگی ام که توان درک هیچ چیز را نداشتم ! ... رنج و درد * بودن * را با تمامی جهالتم در یافتم و بر خود گریستم !
و اکنون ...
بعد از گذشت بیست و یک سال از آن روز هنوز از این درد که با هیچ چیز التیام نمی یابد رنج می برم ...
و تنها این اشک گرم مونس شب های سرد و تاریک قلبم است همچون دوستی وفادار .
و من ! ....
اکنون !....
دلشکسته تر از باران ، منتظر خورشید ! تنها ....... نشسته ام !.......
دلتنگ رنگین کمان شدنم ! ...........
و من از اين سكوت ، در هراسم ،
حس مي كنم حتي جرات شكستن اين سكوت را ندارم .
تمام طول روز ، كنار پنجره ي اتاقم مي نشينم ، بي هيچ كلامي ،
و هيچ نمي يابم تا مرهمي بر اندوه دلم باشد ،
حتي قطره اشكي نيز ندارم تا آرامم كند .
امروز من وامانده ام ،
احساس مي كنم اين اتاق با ديوارهاي بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،
گويي ديگر هيچ قدرتي ندارم ، درماندگي و خستگي امانم را بريده ،
و مرا تسليم اين پنجره ي بسته كرده است .
وقتي كه من تنها ، بي تو ، كنار ديوار اتاقم مي ايستم ،
آيا تو مي داني دل من به ياد كدامين روزهاست
آيا تو مي فهمي كه روزهاي آبي ام ، رنگ ديگري به خود گرفته اند ؟
و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري مي شود ؟
حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،
و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .
مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،
مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ،
آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكند ،
آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،
و آرزو مي كنم تمام شقايق ها پژمرده شوند .
غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،
ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،
اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .
نمي دانم ، نمي دانم چه بگويم و چگونه بگويم ،
آيا من همچنان دلتنگ مي مانم
آيا باز هم پنجره ي دلم رو به ديوار باز خواهد شد ؟
و آيا روزي غربت و تنهايي ام پايان خواهد يافت ؟
و باز هم نمي دانم ، نمي دانم
ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،
ديگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خيره مانده ،
و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .
ناگاه از هجوم اينهمه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،
و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...
اما نه ،
چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،
آري ، باز آ ،
باز آ تا درد تنهايی ام را در تو فرياد کنم ،
باز آ و با باز آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي كن

دنيا را بد ساخته اند
کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد.
کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين
رنج است
نه گلايه دارم از تو نه ديگه شكايتي
نه يه قصه رو لبامه نه ديگه حكايتي
شب تا صبح تو خلوتم به يادِ تو سر مي كنم
دارم انگار كه ديگه خالي تو باور مي كنم
چه جوري به دل بگم از سر راه تو بره
دلي كه شكسته و هنوز برات منتظره
كاش مي شد كه از گذشته ها برات حرف بزنم
بعدِ سال ها نتونستم كه ازت دل بكنم
يه اتاق قدِ قفس براي گريه هام بسه
آيينه بي تاب و قراره واسه تو دل واپسه
نه غزل مونده تو شعرم نه ديگه ترانه اي
كه برات بسازم از نو شب عاشقانه اي
يادگاري مونده از تو رو دلم زخمي عميق
كاشكي مرهم مي شدي اينم ازم كردي دريغ
امروز تنهايم مثل ديروز
اما دردل باتوبودن راحس ميکنم
تونيستي که درگوشم شعرزندگي رانجواکني
اما کاش بودي
اشکهاي بي طاقتم به روي گونه هايم جاري شدند
اما چه سود که بي حاصل اند
زمزمه اي باخودميکنم شب وروز صبر صبر صبر
اما دردلم کلمه وصال نوراميد رابه قلبم مي تاباند
ميدانم ميدانم رسيدن به تورويا نيست
واقعيت است
دل تنگم برايت آرزوهايم دردلم ناکام مانده
درنگاهم سکوت و درچشمانم فرياداست
سکوتي به وسعت فرياد
فريادي رسا وآتشين
دلم تنگ است برايت کاش ميدانستي اين را
عشق بي بهونه مياد ... بي بهونه داغونت ميكنه ... بي بهونه هم ميره
يادمه هميشه ميگفتم :
(( عشق از روي عقل و منطق قشنگ ترين عشقهاس ))
اما ديگه اينو نميگم !!!
چون اگه عشق ؛ منطق ميفهميد كه عشق نبود ...
عشق ...
عشق فقط ميتونه يه رويا باشه !!!
فقط يه رويا ...
يه سراب ...
همين ...!!!
فاصله ی خود را با دیگران تنظیم کن.خداوند خورشید را در جایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند...
به نام آنکه عشق را در دلها آفرید و خداوند آنرا وسیله ای قرار داد تا عاشق شدم حال اگر نگاهت از من
دور است ولی عشقت در دلم هست و عشق تو تا قیامت در دلم پرسه میزند و نمی خواهد از یاد برود.
در کنار سرزمین عاطفه ها و افسانه ها تنها به فکر فرو رفتم. ناگهان گلی در کنارم روئید و برگهای
محبتش را بر سرم نوازش داد. پس سلام میکنم بر تنها گلی که در کویر قلبم روئید.
هنگامی که خورشید برای اولین بار از پله های آسمان بالا می رفت تا بر قصر حکومت خویش بنشیند و
من برای اولین بار کسی را دیدم که وجودم را به لرزه انداخت و آن تو بودی تو....
بنام تنها ترین کسی که در تنها ترین لحظات تنهائیم به تنهائی برای تنهائی گریست
دل به دوریت بسته بودم ، غم دوریت دلم را شکست، شکستی که هیچ کس صدایش را نشنید، فقط
اشکهایم بیانگر این غم دوریت بود.
بنام اشک شب تارم که بیاد دوست می ریزد
بی تو امشب حتی اشکهایم با من غریبی می کند،
می آیی با چشمانی که از آتش اند و آب، و کنار شعرم می نشینی.افسوس دستهایم کودکی ست که
هنوز زبان باز نکرده است.
پا به پای غروب دلگیرم یک خزان شکسته و پیرم
خسته ام ، اما دلم چشم انتظار خواب نیست
تشنه می سوزد ، همی اما به فکر آب نیست
شام تاریک مرا شمع شب افروزی نبود
روشنی بخش شبان ما به جز مهتاب نیست
مانده ایم چشم انتظار و کس نمی آید زراه
پای رفتن گوئیا ما را از این مرداب نیست
گردغم از چهره ی ما کس نمی شوید به مهر
قسمت ما از جهان گویی جز این مرداب نیست
چشم امیدی ندارم زین دل بی چشم رو
زآنکه ما را همدمی جز این دل بی تاب نیست.
تولد و مرگ اجتناب پذیرند. فاصله این دو را زندگی کنیم.
انسان نمی تواند به همه نیکی کند ولی می تواند نیکی را به همه نشان دهد.
این که چقدر زمان داری مهم نیست ، چگونه می گذرانی مهم است.
این دوست داشتن است که به انسان توان حرکت می دهد.
همیشه امید داشته باش چون همیشه فردایی هم هست.
رازت را به کسی نگو ! وقتی خودت نمی توانی نمی توانی آنرا حفظ کنی ،چگونه از دیگران انتظار داری
آنرا برایت حفظ کنند.
زندگی آنچه که زیسته ایم نیست. بلکه خاطراتی است که از گذشته داریم.
هیچ وقت معزور نشو. برگها وقتی میریزند که فکر می کنند طلا شده اند.
بخشندگی را از گل باید آموخت ! زیرا حتی ته کفشی که لگد مالش می کند را هم خوشبو می کند.
آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید، تا راه شکست دادن را بیاموزید.
ما زمان را تلف نمی کنیم، زمان است که ما را تلف می کند.
معمولا بهترین نقطه برای شروع ، همان مکانی است که الان در آن قرار دارید.
خردمندترین فرد کسی است که در جستجوی خداوند است و موفق ترین فرد هم کسی است که خدوند
را یافته است![]()
وقت غروب, وقتی باد شانه های درخت تنها را تکان می داد او در فکر قناری ای بود که روزی بر شاخسارش اواز می خواند..........
و درخت هرگز نفهمید گربه ها بی رحم ترند یا ادم ها ؟؟؟
صداي ناله گداي پير که در تيک تيک ساعت زنگ دار چيني که تو دست صاحبش گريه مي کردمحو شده بود
صداي اگزوز موتورها ، بوق ماشين ها ، سمفوني تکراري خيابونها
و او با خود گفت کاش گوش ها هم مي خوابيدند...
اونوقت مي تونست تو رویاهاش صداي پاشو بشنوه وقتي رو موزائيک هاي کهنه راه مي ره
صداي بال زدن پروانه رو ... صداي باز شدن غنچه گل...
********************************************************
باز هم سروصدا: موزيک تکنوي بلند از بلندگوی ماشين و عربده چند جوان... نواي سوزناک ويلن... گريه بچه...
و او بازهم نخواهد شنيد...
بس که دیوار دلم کوتاه است
هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد ومیگذزد
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش
غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش
گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو
که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش
غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش
همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش
من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب
به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم
به نام آنکه دوست داشتن را در خلوت انسان قرار داد
بنام آنکه مهر تو را در قلب من نهاد
بنام خداوندی که عشق را آفرید و به واسطه همین عشق به انسان محبت
آموخت.
محبت را از درخت باید آموخت که سایه اش را از هیزم شکن هم دریغ نمی کند.
سلام گرم و صمیمانه از عماق قلب یک عاشق به سوی تو ای گل شقایق.
امیدوارم که این سلام گرم مرا پذیرفته و در گوشه ای در قلب کوچک خود جای
دهی ندارم دوستی که حداش را بیان دارم. اما با این همه وجود میگویم....
دوستت دارم
اگر بگویم بدبختم اگر بگویم یک لحظه نمی خندم اگر بگویم پلکی شکسته ام باور کن... قسم میخورم
که اگر ببینی هرگز نخواهی شناخت.
چه رنجها که نکشیدم چه غصه ها که نمی خورم.... و چه افکار درد زائی که به مغزم فشار نمی آورم....
مگر من چقدر میتوانم پایداری کنم. از سنگ که ساخته نشده ام. من مثل تو و سایرین هستم.
شاید هم کمی ساده تر و کاملا مایوس میگویم چه کنم.
نمیدانم درباره من چه فکر می کنی حاضرم عمرم را بدهم و بدانم به من چگونه می اندیشی.
من فقط می گویم که یک آرزو دارم. آنهم با تو ماندن است برای همیشه.....
ای کاش ستاره ای در آسمان بودی تا هنگام اشک های شبانه که از فراقت جانم لبریز از انعکاس برق
نگاهت در چشمانم سبب تسلای دردم می شد.
ای کاش درختی بودی تا به وقت خستگی از فراقت که چون تیر به جانم می افتد زیر سایه ی پر محبت
فارق از هر دغدغه ای آسوده می آرامیدم.
ای کاش آسمانی بودی و من پرستویی که با پرواز در وسعت قلبت کمی آرام می شد و آخر ای کاش
قطره ای زلال از اشک آسمان بودی و من گلی دیوانه ی تو و چون در قلبم نشستی جانم لبریز از عشق
شد و تا عمق وجودم رخنه کرد.
هر آنچه که هستی عاشقانه دوستت دارم.
در آسمان تکه ابرها نام تو را خاطر نشان میکنند
ودر زمین نسیم مرا به یاد نوازش های روزانه ی تو می اندازد



