تبليغاتX

 

دلکده ی عشق
 
پنجشنبه 14 تیر1386 15:3
بچه ها این ایدی من و هیچکس۱ هست اگه پیشنهادی یا انتقادی دارید حتما برای ما اف بذارید.

man_bi_too_ye_natamoomam

    

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 14 تیر1386 14:37

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند،

با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و

هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند.

چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:

عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

کودک درونم را به دار اویختند چه ارام و بی صدا و لیکن چه دردناک اخر به چه جرمی...؟ پنجشنبه 14 تیر1386 10:3
کودک درونم را به دار اویختند اخر مگر عاشقی گناه است؟
نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 13 تیر1386 23:50
سلام بچه ها من روز مادر رو به تمام مادرهای عزیز تبریک میگم.

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 13 تیر1386 23:36

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 13 تیر1386 23:30
از مرد وفا مجو هرگز
ديگر نکنم ز روي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد که چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستي داد
آنکس که مرا اميد و شادي بود
هر جا که نشست بي تأمل گفت
" او يک زن ساده لوح عادي بود "

ميسوزم از اين دورويي و نيرنگ
يکرنگي کودکانه ميخواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يک بوسه جاودانه مي خواهم

رو ؛ پيش زني ببر غرورت را
کو عشق تو را به هيچ نشمارد
آن پيکر داغ و دردمندت را
با مهر روي سينه نفشارد

عشقي که تو را نثاره کرذم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
شورنده تر آذري نخواهي يافت

در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رٍٍويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم

اي زن که دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو؛ مجو ؛ هرگز
او معني عشق نمي داند
راز دل خود به او مگو هرگز
نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 13 تیر1386 23:16
گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم !
نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه 10 تیر1386 22:35
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ   متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 9 تیر1386 22:40
نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 9 تیر1386 22:37
نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 9 تیر1386 22:33

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي


وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

جمعه 8 تیر1386 22:46
     کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
 
     اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
   

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست 
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

 

 
Copyright © 2006 - Site bus: هیچکس