. . .
نقطه ای بودیم در آغوش هم
گاه گاهی نیز تنها
گرم و گیرا
پر ز معنا
می نشستیم بر سر راهی گران
تا کنیم آن راه را ما نا تمام یا که تمام
اه افسوس . . .
هیچکس هرگز نپرسید حال ما
ما چه هستیم و که هستیم در جهان
که ز تنهایی مان پایان است
و چه پر معناست با هم بودن . . .
چاره ام رفتن بود
رفتم و یافتم آن نبود را که چه زیبا بود
آن صلابت سکوت را که فریاد بود
بود ... اما بودنش لمس نشد
فریاد زد ... اما شنیده نشد
به خلاف آنچه که بود
لبه تشنه اش را پر ز آب
فریادش را سکوت
بودنش را سراب نامیدند
و من که رفته بودم به سوی حقیقت و جواب
یافتم آن حقیقتی که بود در معنای پر شکوه روح سراب
پس بوته ای باش در يک دره ، اما
زيباترين بوته کوچک در کنار جويبار...
بوته باش ، اگر نمی توانی درخت باشی .
اگر نمی توانی بوته باشی ، پس علف کوچکی باش
و با سرافرازی و رضايت در حاشيه جاده بايست .
اگر نمی توانی ماهی بزرگي باشی، پس يک ماهی قرمز کوچک باش .
اما سرحال ترين و شادترين ماهی کوچک در درياچه
نه تنها ناخدا ، بلکه سرنشين نيز بايد بود.
برای همه ما جا وجود دارد.
کار بايد کرد ، کم يا زياد ...
اگر نمی توانی جاده باشی ، پس فقط يک گذرگاه باش .
اگر نمی توانی خورشيد باشی ، پس يک ستاره باش .
اين بزرگی نيست که باعث پيروزی و يا سقوط تو می شود ...
هرچه هستی ، بهترين باش ...

