توکیستی که من اینگونه بی توبی تابم
شب ازهجوم خیالت نمی برد خوابم
توکیستی که من ازموج هرتبسم تو
بسان قایقی سرگشته روی گردابم
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و درد
با خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای امروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
میخزند آرام روی دفترم
دستهایم فارق از افسون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو میروند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی دفتر ها و کاغذهای من
در اتاق کوچکم پا مینهد
بعد من ب یاد من بیگانه ای
در بر آیینه میماند به جا
تار مویی ،نقش دستی ،شانه ای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
میشتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشار خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرک میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به را
فارغ از افسانه های نام و ننگ...
![]()
چی بگم که خیلی تنهام می دونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه دیگه دلــــداری ندارم
هیچ کسی پا نمی ذاره به سراچه ی خیالمهیچ کسی نداد جواب این سوال بی جوابم
هر کی اومد دو سه روزی از دلم بازیچه ای ساخت
دلمـــم مثل عروســـک ساده بود دل دلـــش باخــــت
گله وگلایه ای نیست بی وفایی رسم عشقه
عاشقا تنها می مونن تنــهایی مرامه عشـقه
در دل من همه كورند و كرند.
دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربه هاي همه تلخ,
با دلم مي گويد
كه دروغي تو, دروغ؛
كه فريبي تو, فريب.
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند
دیگه گریه هم هوای دلمو وا نمیکنه....
وقتی به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخرین لحظه عمرت با تو خواهم بود
گفتم : تو کیستی؟؟؟
گفت: غم!!!
خیال کردم غم عروسکی است که می توان با آن بازی کرد
ولی حال که فکر می کنم می بینم که خود عروسکی هستم
|
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. |
اگه هنوزم منو از یاد نبردی بهت میگم که خیلی بیشتر از قدیما دوستت دارم.
برگرد.... برگرد دیگه نمیتونم تحمل کنم.تا امروز هیچ وقت به کسی اینجوری التماس نکرده بودم.![]()
امروز ۶ روزه که از پیشم رفتی نمیدونی چقدر بهم سخت گذشته از همیشه تنها تر شدم ولی ....
میدونم که خودت میدونی منتظرت خواهم موند.![]()
اشکهای خنديدنی
در دلم حرفیست
سنگین می شوم
گرچه خود سنگم
غمگین می شوم
قبل هر چه من بگویم کیستم
تخته سنگی تنها
سخت و ساکت
هم نفس با تن این دریا
مست و راکد
جای پای اولین آدم شدم
چشم خاک گرمترین آدک شدم
عمری به تنهای گذشت
درمانده بودم روی کیش
حکم سکوت بر لب
گردانده بودم سوی کیش
دوست دارم بشکنم این حکم را
تا که گویم قصه ی همچون سراب
قصه ای از یک دلی چون تکه سنگ
بشنو ای تکیه زده بر تخته سنگ
روزی
فردی عاشق، خسته بر من تکیه زد
خیره گشت بر خط بوسه هر دو چشم
خط چه گویم
بوسگاه دریا سپهر
بوسه می زد بر تن این آسمان
بحر با صورتی چون عاشقان
عاشق ما غرق این خط گشته بود
چشم امید را بدانجا بسته بود
چون که دیدعشقبازی بحر و سپهر
طبل تو خالی قلبش محکمتر تپید
قطره اشکی از دو چشمانش چکید
پیش خود گفتم با ناراحتی
باز نوبت خنده بر اشکها رسید
حتم دارم می پرسی چرا؟
باز می گویم اندکی صبری بکن
ای عزیزم با دلخوری اخمی مکن
چون
در همان حال
در همان خط
بوسگاه
آن دگر خسته ی طوفان زده
چشم امید بر این خط زده
خط او خط ساحل نام داشت
فرد از طوفان زده یادی نداشت
مدتی قبل همان طوفان زده
جای این فرد تکیه می زده
و
حالا او کجاست؟
در بوسگاه
نام او چیست؟
طوفان زده
آرزویش؟
دیدن خود جای فرد
تکیه زدن بر روی سنگ
عشق او بر بوسگاه
قصه ای می بود از جنس سراب
این بدان بود که می گویم به تو
تا بدانی کیستند امثال تو
تا بدانی چیستند آمال تو
من نگویم عاشقی پیشه مکن
حرف من این است
عشق هر کس را به خود باور مکن
خودت پنهان كاري را يادم دادي
وگرنه من ساده تر از اين بودم
كه بغض سنگين "دوستت دارم" را در گلو نگه دارم
كلاغ آخر قصه هايمان شاهد است
كه هيچگاه نمي خواستم آخرين صفحه داستانمان
علامت سئوال باشد!![]()
روزي كه از تو جداشم روز مرگ خنده هامه
روز تنهاي دستام فصل سرد گريه هامه
توي اون كوچه غمگين جاي پاهاي تو مونده
هنوزم اون بيد مجنون عكس تو پوشونده
بد تو گريه رفيقم غم تو داده فريبم
حالا من تنها و خسته توي اين شهر غريبم
تو با خوشحالي و اميد منو تنهاي و حسرت
تو تو باغ پر از گل من يكي تو شهر غربت
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم. زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد. شوهر كهبسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن، سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند. زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند.
هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارد.
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها
عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی
سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد
برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
_______________________________
مانند مجنون كه ليلا را دوست دارد مانند ماهي كه دريا را دوست دارد مانند شاعري كه شعرش را دوست دارد مانند بلبلي كه صدايش را دوست دارد به خدا قسم كه من هم تو را دوست دارم بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم
_______________________________
عشق يعني آخرين حد جنون ، عشق يعني همرنگ خون ، عشق يعني بيكران درياي صبر ، عشق يعني انتهاي هر چه درد ، دوستت دارم عزيزم پس عشق يعني خود تو ، خود من ، خود ما ...
_______________________________
هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني
_______________________________
عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي . عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم
_______________________________
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
_______________________________
هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده
_______________________________
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...
______________________________
وقتي خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني . . اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره
_______________________________
دوست داشتن درست مثل ايستادن در سيمان خيس است هر چقدر كه بيشتر توش بموني سخت تر جدا مي شي و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي حتما رده پات باقي مي مونه.
_______________________________
آن هنگام که برق نگاهت در جسم سرد و خالی من افتاد،
من تورا از پس کوچه های ناباوری باور کردم،نگاه های تو را
و عشق تو را!
چشمان زیبایت را به نسیم بسپار و اگر خواسته ام را خواستی،
این کلمه را که از اعماق قلبم بر می خیزد و به سوی تو می شتابد
بپذیر و گرنه بماند:
دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم!
_______________________________
کاش آن گل سرخی بودم ودر باغچه ی حیاطتان می روئیدم،
تا تو هر روز می آمدی به بالینم و چشمان زیبایت را به من می دوختی
ودستهای قشنگت را به گلبرگهای من می کشیدی و آنگاه مرا
می بوسیدی و از گرمای آتشین لبانت گلبرگهایم بسته و پژمرده
می شد و آنگاه تو اشکی پاک و مطهر از درون جاری می ساختی
و از باغچه ی حیاطتان می چیدی و در لابه لای دفتر خاطراتت می گذاردی.
_______________________________
می خواهم در پهنای لاجوردی چشمان زیبایت غرق شوم،
فارق از همه چیز ،فارق از همه دنیا،
می خواهم در دریای وجود تو غرق شوم.
می خواهم شادی را که در چشمان زیبایت خانه کرده برای
ویرانه ی دلم به ارمغان بیاورم.
می خواهم وجودم از شادی توسرشار شودتا که زیبایی های
دنیا را دریابم،زیرا که سرچشمه ی زیبایی ها تویی!
آفاق را بسیار گردیده ام،خوبان بسیار دیده ام،
اما تو چیز دیگری!
_______________________________
دختره از پسره پرسيد : من خوشگلم ؟
گفت : نه
گفت : دوستم داري؟
گفت : نوچ
گفت : اگه بميرم برام گريه ميکني ؟
گفت : اصلا
دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت
پسره بغلش کرد گفت : تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.
تورودوست ندارم چون عاشقتم.
اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم دیگه اون وقت مردم.
اگه خوبی بدی از ما دیدی حلال کن.......... من فردا باید برم بیمارستان برای جراحی دریچه ی قلبم
آخه میخوام یه دریچه بزارم که فقط به روی خودت باز بشه!______________________________
امشب خدا تو آسمون یه مهمونی داره که تمام فرشته ها تو این مهمونی هستند اما مهمونی هنوز شروع نشده چون یکیشون الان داره تو وبلاگ من این متنو میخونه.!!!
_______________________________
مهم نیست که چه کسی باهات می خنده مهم اینه که چه کسی باهات گریه می کنه
_______________________________
دیروز به تو گفتم دوستت دارم و تو خندیدی و من از امروز تصمیم گرفتم که هر روز تو را بخندانم....
_______________________________
می پرسند که چرا دوستت دارم ؟؟؟
سوال بی خودی است!!!
باید می پرسیدند که چرا نفس میکشم؟
_______________________________
همه میگن یکسال 365روز و هر روز 24 ساعت و هر ساعت 60 دقیقه و هر دقیقه 60 ثانیه . اما هیچکس به من نگفت که یک ثانیه بی توبودن یعنی چقدر ؟
_______________________________
عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست ....
عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود و او هیچ وقت نداند که چرا خیس نشد
_______________________________
عشق از دو ستی پرسید فرق من وتو در چیست؟
دوستی گفت من آدما رو با سلام آشنا میکنم تو با نگاه
من آدما رو با دروغ جدا میکنم تو با مرگ
_______________________________
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش
شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی...
از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن
چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه...
_______________________________
معشوق به عاشق پرسيد كه خود را دوست تر داري يا مرا
گفت من از خود مرده ام و بتو زنده ام از خود و صفات خود نيست شده ام و بتو هست شده ام
علم خود را فراموش كرده ام و از علم تو عالم شده ام
قدرت خود را از ياد داده ام و از قدرت تو قادر شده ام
اگرخود را دوست دارم تورا دوست داشته باشم و اگر تورا دوست دارم خود را دوست داشته باشم
عشق در نگاهِ آنها اينگونه بود ، که معشوق را همچون قناري در قفسي حبس مي کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزديکي ِ خود لذت ببرند. شنيدم که عاشقي به معشوقش مي گفت :"عزيزم تو مالِ مني!!!!!!!".
چندين سال برايم اينگونه گذشت. در اين مدت از اطرافيانم مي پرسيدم عشق چيست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتي بود که من از آن مي گريختم. تا اين که توانستم با عارفي صحبت کنم و با يک برداشت ذهنيِ عالي که قدرت ِ توان بخش عشق را بيان مي کرد آشنا شوم.
از او پرسيدم: عشق چيست؟
گفت : عشق نيرويي است که اگر بخواهي در وجودِ تو غرق مي شود . نياز به جاري شدن دارد تا تو آن را حس کني پس تو معشوقي بر مي گزيني تا با جاري کردنِ عشقِ دروني ات به او به شعف برسي.
پرسيدم : چرا خيلي ها ، با عشق اسارت مي سازند؟
گفت : عاشق گل هيچ گاه بخاطر ِ علاقه زيادش به گل آن را از بوته جدا نمي کند تا در ليوانِ آبي آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقيقيِ گل آن را در بوته باقي مي گذارد تا از رشدِ گل به شعف درآيد.
گفتم : اينگونه خيلي سخت است و خيلي از انسانها نمي توانند دوري از معشوق را تحمل کنند!
اوگفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند، زحمتِ گل پروري برخود خرند
اگر عشق مادرت به تو باعث مي شود که همواره او تو را در خانه حبس مي کرد تا نکند که از دست بروي تو هيچ گاه رشد نمي کردي.هرچند که براي خودِ او رنجي بزرگ بود .
او به من گفت : *" من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگي به فسفر . درست است که اعمالِ ما، ما را مي سوزانند ولي تابندگي ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزي را داشته دليل به آن است که سخت تر از ديگران سوخته است."*
سنگ سياه زماني به مجسمه اي زيبا مبدل مي شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و اين گونه است که تو لايق عشق الهي خواهي شد .
گفتم: هرچند که پذيرش اين نوع عشق سخت است، بااين حال من با تمامِ وجود آن را مي پذيرم .
و او گفت: * "برايِ من شنيدنِ اين که شن ساحل نرم است کافي نيست مي خواهم پاهاي برهنه ام اين نرمي را حس کند . معرفتي که قبل از آن احساس نباشد براي ِ من بيهوده است"*
و من از اين که پروردگار در قالب يک عارف تعريفِ زيبايي از عشق را به من ارزاني داشت بسيار خوشحالم .
در نهايت از تمامي آنها که هستند تا بتوانم عشقم را جاري کنم.
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شب ها كه با نوشين لبان
بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود
پيش از اين كاين سقف سبز طاق مينابركشند
منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر بر يك عهد وميثاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم و او به ما مشتاق بود
حسن مه رويان مجلس گر چه دل مي بردو دين
بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود
بر در شاهم گدايي نكته اي در كار كرد
گفت بر هر خوان كه بنشستيم خدا رزاق بود
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود
در شب قدر ار صبوحي كرده ام عيبم مكن
سر خوش آمد يار و جام بر كنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينب اوراق بود
|
با تموم بی صدایی تو غروب آشنایی |
اسمم رو فریاد می زدی
آره آره
تو تاریکی داشتی
سرم داد می زدی
آخه چرا عزیز من؟؟؟
گناه من چی بود که تو
بهم گفتی دیگه برو
تو خلوت ستاره ها
قلبت رو بردار و برو
یه جای بی سروصدا
گناه من چی بود که تو
فراموشم کردی یهو
قلبم رو با تیر و کمون
شکستی و گفتی برو
اما بدون نامهربون
دوست دارم تا پای جون
میخوای بدون میخوای ندون
که معنی دوست داشتن را
عوض کنند ؟
پیش از آخرین وداع .. یا آخرین نگاه
درنگ کن
لحظه ای کوتاه درنگ کن...
و در چشمهایش دوباره نگاه کن
چه می بینی؟
هان ... چه می بینی؟؟؟
اشک سردی تو چشاش بود
اون نمی خواست بره اما...
زنجیره اجبار به پاش بود
می شنیدم هق هقش رو
که می گفت تا فردا بدرود
لحظه های تلخ بود اما
دل من منتظرش بود
به سلامت ای همه کس
می دونم که بر می گردی
میدونم دلت همین جاست
از دلم سفر نکردی
خیلی زود رفت لب جاده
اما من اونو می دیدم
خداحافظ گفتنش رو
خیلی روشن می شنیدم
چند قدم مونده به بودن
ذره ای نزدیک تر از من
سره وعوه مون نشستن
تشنه ی به تو رسیدن
بغض سردم نعره می زد
خداحافظ عشق رویااااااااا
می مونم تا بربگردی
روی نیمکت لب دریاااااااا


