تبليغاتX

 

دلکده ی عشق
 
دوشنبه 29 آبان1385 21:55
نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه 29 آبان1385 21:14

خدا گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟...

عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت... جز خدا که همیشه با او بود...

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه 29 آبان1385 21:12

خواستم هديه اي برايت بفرستمبه خود گفتم زيبا ترين چيزها را خواهم فرستاد

گل گفت مرا بفرست تا مظهر زيباترين زيباييها باشم

شمع گفت مرا بفرست تا مرز سوختن را پيش گيرم

پروانه گفت مرا بفرست تا دورش بگردم

خار گفت مرا بفرست تا برنده دل بدخواهانش باشم

نگران بودم نگران بودم

ناگه دل آمد و گفت

مرا بفرست تا مونس تنهايي اش باشم

- پس دل را براي تو براي وجود پاك تو

براي آن چشمها , كه باهاشون ميشه يك دنيا حرف زد

هديه ميكنم

اين دل را از من پذيرا باش

اين دل تنها و تنها در آغوش تو

آرامش را درك خواهد كرد

دوستت دارم...

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه 29 آبان1385 21:11

اگه دلم تنگ ميشه خيلي برات منو ببخش

اگه نگام گم ميشه تو شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره هارو ميشمارم

اگه همش پيش همه بهت ميگم دوست دارم

منو ببخش اگر سبد سبد گل ميچينم

منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب ميبينم

منو ببخش تورو ميسپارمت دست خدا

اگه پيشه غريبه ها به جاي تو ميگم شما

منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم

تو يه فرشته اي و من خيلي باشم يه آدمم

منو ببخش اگه فقط ميخوام بشي مال خودم

ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه 14 آبان1385 19:58

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

همه چیز را به خاطر تو دوست دارم جمعه 12 آبان1385 21:7
سلام

من غم را در سکوت

                      سکوت را در شب

         شب را به خاطر انديشيدن به تو دوست دارم.

 من زندگي را در عشق

                          عشق را در قلب

                             و قلب را به خاطر اينکه آشيانه توست دوست دارم .

 من اندوه را در اشک

                       اشک را در چشم

                                   و چشم را به خاطر ديدن روي تو دوست دارم .

 من عشق را در سکوت

                        سکوت را در تنهايي 

                                              تنهايي را به خاطر تپيدن قلبم

                                                                     تپيدن قلبم را براي تو

                                 و تو را همچو قلبم دوست دارم .

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

جمعه 12 آبان1385 11:26
 نقشی که دوست داشتن در

  اولین نگاه پنجره می بندد پلی ست

  به وسعت سر نوشت همه چشم های دنیا

  تو به ارامشی می اندیشی

  که در آن پرنده بمانی

  و من فاصله ها را مشق میکنم

                   تا دوست داشتن

-------------------------------------------------------------

شهر آیینه ها
 

کنار هیزم های تر می سوزم

کنار آیینه ها شکسته می شوم

مثل

            کبوتری که شاهد پاک شدن

                                  آسمان است

                   مثل

              شهری می شوم که شاعری ندارد .  

-------------------------------------------------------------

در شکوه پر ازدحام

پنجره ای که به آسمان نشسته است

غروب سبز یک درخت به

سرخی صدای روزگار جریحه دار می شود

غروب به چشمان ابر ها می نشیند

و اینجا دو نفر نمی دانند چرا بیدارند

 

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه 2 آبان1385 14:39

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

                                        نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

                                         همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

                                      تا دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

                                     آخه تو رنگ چشمات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفت آسمون تو تک ستاره منی

                                  به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

                                      تا دوباره چشم من تو رو ببینه

نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه 1 آبان1385 23:34
سر کلاس رياضي بود که استاد اومد
دو خط موازي روي تخته کشيد .
خط پاييني نگاهي به خط بالايي انداخت و عاشقش شد،
خط بالايي نگاهي به خط پاييني انداخت و عاشقش شد

در همين هنگام بود که استاد فرياد زد : دو خط موازي هيچ گاه به هم نمي رسند...


ناگهان دو خط موازي لرزيدند. به همديگر نگاه کردند وخط دومي زد زير گريه.
خط اول گفت : نه اين امکان ندارد , حتما يک راهي پيدا مي شود.
خط دومي گفت : شنيدي که چه گفت؟؟ هيچ راهي وجود ندارد . ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد, ما از اين صفحه کاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم, بالا خره کسي پيدا مي شود که مشکل ما را حل کند.
خط دوم آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون رفت. از زير در کلاس گذشتند و وارد حياط شدند و از ان لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد.
انها از دشتها گذشتند......, از صحراهاي سوزان....., از کوههاي بلند ...., از دره هاي عميق..., از درياها..., از شهرهاي شلوغ....
سالها گذشت و انها دانشمندن زيادي را ملاقات کردند وهمه به انها گفتند: اين کار محال است و رسيدن شما مساوي است با نابودي جهان.
و بالاخره به کودکي رسيدند . کودک به انها فقط يک جمله گفت:
شما به هم مي رسيد.
يک روز به يک دشت رسيدند. يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي مي کرد.خط اولي گفت: بيا وارد آن بوم نقاشي شويم در ان حتما ارامش خواهيم گرفت. ان دو وارد دشت شدند .روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش , نقاش فکري کرد و قلمش رو حرکت داد و انها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و انجا که خورشيد سرخ ارام ارام پايين مي رفت , سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد......
نوشته شده توسط هیچکس | موضوع: | لينک ثابت |

 

 
Copyright © 2006 - Site bus: هیچکس