خدایا ! اگر دوست داشتن جرم است چرا در دل ما دوستی آفریدی؟

 اگر عاشق شدن و عاشق ماندن جرم است همه دنیا مجرومند حتی خودت ! تو دنیا و بشر را با عشق آفریدی.

 خدایا ! چرا مرا کور نیافریدی که هرگز چشم به رویش نیندازم ؟

 چرا به من زبان دادی که با تنها امید زندگیم صحبت کنم ؟

 چرا به من حس بویایی دادی که همیشه بوی خوش عطرش را در همه جا احساس کنم ؟

چرا به من قلب دادی که همیشه مملو از احساس باشد احساسی به ظاهر پوچ که همه ی هستی آن را هوس می خوانند بدون آنکه معنی آن را بفهمند .

 خدایا ! چرا در سر راهم قرارش دادی اگر میخواستی که مرا این گونه از او جدا کنی ؟

 چرا پیوند دادی ؟ پیوندی کوتاه ولی پرمعنی وپر از پاکی و صداقت .

خدایا ! چرا دوست داشتن را به من آموختی ؟

 چرا محبت را در قلبم قرار دادی محبتی که فقط در این دنیا نثار یک نظر کردم وآن هم او بود .

 ای که تمام هستی را با عشق آفریدی ! چرا حق عاشق شدن و عشق ورزیدن به یکی از معشوقانت را به ما نمی دهی ؟

خدایا ! چرا به من فکر دادی فکری که چند ماه با احساسم مبارزه کرد . چرا فکرم را قوی تر قرار ندادی ؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟ ..............

ولی میدانم همه ی اینها خواست تو بوده است .

شاید یک امتحان باشد ! اما اینطور نیست تو مرا از اول تنها آفریدی حالا تنهایی برای من چیز تازه ای نیست که با آن امتحان شوم .