
ياران ياران منشينيد خموش
ايران در سايه ي دار است
منشينيد خموش
زير ساطور تبه كاران است
ياران منشينيد خموش
در كشور ما سرب سوزان است پاسخ گر بپرسي از عدالت
منشينيد خموش
هر ره ديگر بود مسدود جز راه رذالت
منشينيد خموش
ياران ايران در سايه ي دار است
منشينيد خموش
گرديد وطن غرقه ي اندوه و مهن
واي وطن واي وطن واي
سرخند از اين غصه سفيدان چمن
واي وطن واي وطن واي
خيزيد رويم از پي تابوت و كفن
واي وطن واي وطن واي
اي غرقه در هزار غم بي دوا وطن
اي طعمه ي گرگ اجل مبتلا وطن
قربانيان تو همه گلگون قبا وطن
عزيز وطن غريب وطن بي نوا وطن
بي كس وطن غريب وطن بي نوا وطن
مادر ببين عروس وطن بي جهاز شد
مادر ببين دست اجانب دراز شد
هر شقه اش نصيب پلنگ و گراز شد
عزيز وطن غريب وطن بي نوا وطن
بي كس وطن غريب وطن بي نوا وطن
در هيچكس همت و دين و ثبات نيست
جان كندن است زندگي ما حيات نيست
از هيچ سمت راه گريز و نجات نيست
اي خاك تو جواهر و لعل و طلا وطن
تهرانيان همه گرفتار مصيبتند
گيلانيان همه بر زوال و وحشتند
تبريزيان گرفتار محنتند
از بهر مرد و زن شده محنت سرا وطن
عزيز وطن بي نوا وطن
آن عقربي كه بر وطن افتاد
آن خائنين ستمگر و جلاد حاضرند
آن مهر و دفتر اسناد حاضر است
كردند بر تو ناخلفان ظلمها وطن
عزيز وطن غريب وطن بي نوا وطن








هرچی سعی کردم که بفهمم که چرا تنهام گذاشتی ولی نفهمیدم خودت هم نتونستی جواب درستی
بدی.
با اینکه تنهام گذاشتی ولی هنوز که هنوزه دوست دارم و خواهم داشت


به چشماي خودت قسم
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي
آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
می خوام دستاتو بگيرم
تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه
آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه
دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم
دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم
پشت سرت حرف بزنم
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه عزیزکم
من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد
دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني
بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها
چه راحتن فرشته ها
سر به سرم كه نذاري
بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن
اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه
نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا
يه كم دوستم داشتي بيا
کاش تموم قصه ها قصه انساني بود
گله ي مردم ما از فراواني بود
کاش تو بازار سياه نعمت ارزاني بود
واسه تشنه لبان زندگي باراني بود
کاش ميشد خوبي ها رو هديه کنيم بي منت
نفسو فدا کنيم به پاي عشق و عادت
اما افسوس اما افسوس که خيال بافم و ساده دنبال حقيقتم پاي پياده
کاش تموم قصه ها روشن و مهتابي بود
انتخاب سرنوشت ما انتخابي بود
کاش روزاي زندگي هميشه آفتابي بود
يه جو انصاف ميون رعيت و اربابي بود

میتونی نگاهم نكنی اما نمیتونی جلوی چشمای منو بگیری میتونی بگی
دوست ندارم اما نمیتونی بگی دوسم نداشته باش میتونی از پیشم بری اما
نمیتونی بگی دنبالم نیا پس من نگاهت میكنم دوست دارم وتا ابد دنبالت
میام
بی تو اين روزهای روشن واسه من تاريك ،تاريك
وقتی بی تو تك و تنهام زندگيم معنا نداره
از همون روزی كه رفتی دل به هيچكسی ندادم
فكر می كردم ميرسی يه روز به دادم
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله؟
ديدن دوباره تو فقط تو خواب و خياله
لحظه های آخر تو ، توی قلب من ميمونه
هيچكسی مثل من بلد نيست قدر چشماتو بدونه
رفتی و چشمای خيسم يادگاری از تو مونده
بی وفايات هنوز تورو از دلم نرونده
چشم به راه تو ميمونم تا كه برگردی دوباره
ميترسم وقتی كه نيستی دل من طاقت نياره
رفتی اما خاطراتت توی قلب من ميمونه
هيچكسی مثل تو بلد نيست دلمو بسوزونه
تا وقتی كه زنده هستم چشم به راه تو ميمونم
تو ديگه رفتی و رفتی نميای پيشم ميدونم
اما هر كجا كه هستی منو تو دلت نگه دار
با چشای خيسو گريون من ميگم خدا نگهدار

نه اونقدر بهت نزديك بودم كه بخوام گلايه كنم
نه اونقدر دور بودم كه....
نمي دونم
هميشه فكر ميكردم دارم جوري زندگي مي كنم كه تو مي پسندي
چيكار كردم ، چيكار كردم ، چيكار كردم كه نپسنديديم
چيكار كردم كه نپسنديديم
خدا نشونيشو از كی بگيرم
دارم دق ميكنم بزار بميرم
آخه هنوز دلش از جنسه سنگه
هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه
چطور دلش اومد از پا بيوفتم
بهش نازكتر از گل هم نگفتم
باور ندارم منو تنها ميزاره
دلم واسش يه ذره شده
اما ديگه نيست
لعنت به تو ای دست سرد روزگار
حالا فقط من موندمو اين چشمهای خيس
هر چی به من بگی واست همون ميشم
فقط يه بار ديگه بيا دستمو بگير
خدا ازت ميخوام يادش نيوفتم
چه حرفايی كه از عشقم نشنوفتم


بدترين درداين نيست که عشقت بميره بدترين درداين نيست که به اوني که دوسش
داري نرسي بدترين درداين نيست که عشقت بهت ناروبزنه بدترين درداينم نيست که
عاشق يکي باشي واونم ندونه بدترين درداينه که يکي بميره اونوقت بدوني دوست
داشته
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام
غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که برايم شکستي
.... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي که
بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر
عشقي که بر قلبم حک کردي


دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنن ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد
دو خط موازي روي تخته کشيد .
خط پاييني نگاهي به خط بالايي انداخت و عاشقش شد،
خط بالايي نگاهي به خط پاييني انداخت و عاشقش شد
در همين هنگام بود که استاد فرياد زد : دو خط موازي هيچ گاه به هم نمي رسند...
ناگهان دو خط موازي لرزيدند. به همديگر نگاه کردند وخط دومي زد زير گريه.
خط اول گفت : نه اين امکان ندارد , حتما يک راهي پيدا مي شود.
خط دومي گفت : شنيدي که چه گفت؟؟ هيچ راهي وجود ندارد . ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد, ما از اين صفحه کاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم, بالا خره کسي پيدا مي شود که مشکل ما را حل کند.
خط دوم آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون رفت. از زير در کلاس گذشتند و وارد حياط شدند و از ان لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد.
انها از دشتها گذشتند......, از صحراهاي سوزان....., از کوههاي بلند ...., از دره هاي عميق..., از درياها..., از شهرهاي شلوغ....
سالها گذشت و انها دانشمندن زيادي را ملاقات کردند وهمه به انها گفتند: اين کار محال است و رسيدن شما مساوي است با نابودي جهان.
و بالاخره به کودکي رسيدند . کودک به انها فقط يک جمله گفت:
شما به هم مي رسيد.
يک روز به يک دشت رسيدند. يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي مي کرد.خط اولي گفت: بيا وارد آن بوم نقاشي شويم در ان حتما ارامش خواهيم گرفت. ان دو وارد دشت شدند .روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش , نقاش فکري کرد و قلمش رو حرکت داد و انها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و انجا که خورشيد سرخ ارام ارام پايين مي رفت , سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد......
منوپیش تو جا بذاره ..
اگه هنوزم منو از یاد نبردی بهت میگم که خیلی بیشتر از قدیما
دوستت دارم.
برگرد.... برگرد دیگه نمیتونم تحمل کنم.تا امروز هیچ وقت به کسی
اینجوری التماس نکرده بودم.![]()
امروز ... روزه که از پیشم رفتی نمیدونی چقدر بهم سخت گذشته از
همیشه تنها تر شدم ولی ....
میدونم که خودت میدونی منتظرت خواهم موند.![]()
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست ، ياد گرفتم که عشق يعني فاصله
و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ، ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه
خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري...
چقدر فاصله اینجاست بین ادم ها چقدر عاطفه تنهاست بین ادمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد و او هنوز شکوفاست بین ادمها
کسی به خاطر پرواز ها نمی میرد تب غرور چه بالاست بین ادمها
و از صدای شکستن کسی نمی شکند چقدر سردی وغوغاست بین ادمها
میان کوچه دل ها فقط زمستانست هجوم ممتد سرما ست بین ادمها
زمهربانی دل ها دیگر سراغی نیست چقدر قحطی رویاست بین ادمها
کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین ادمها
و حال اینه را کسی نمی پرسد همیشه غرق مداراست بین ادمها
غریب گشتن احساس و درد سنگینی است و زندگی چه غم افزاست بین ادمها
مگر کلبه دل ها چقدر جا دارد؟چقدر راز ومعماست بین ادمها
سلام ابی دریا بی پاسخ ماند سکوت گرم تماشاست بین ادمها
و چه ماجرای عجیبی است این و اهل عشق چه رسواست بین ادمها
چه می شود اگر همه از جنس اسمان باشیم؟طلوع عشق چه زیباست بین ادمها
میان این همه گل های اسمان ساکن اینجا چقدر پونه شکیباست بین ادمها
تمام پتجره ها بی قرار بارانند چقدر خشکی و صحراست بین ادمها
و کاش صبح ببینیم که باز هم مثل قدیم نیاز ومهر و تمناست بین ادمها
بهار کرن دلها چه کار دشواریست و عر عشق چه کوتاهست بین ادمها
میان تک تک لبخندها غمی سرخ است و غم به وسعت یلداست بین ادمها
به خاطر تو سردم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین ادمها
پروردگارا من را ابزار ارامش خویش قرار بده بگذار هرکجا که نفرت است عشق درو کنم هرجا
اسیب است عفو.هرجا شک است ایمان.هرجا ناامیدی است امید.هر جاتاریکی است نور هرجا
غم است سرور.انگاه که با دستات کلمه عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستات
اعتماد داشتم حالا که سواد دارم به چشمان خود اعتماد ندارم .
چقدر سخته آدم چیزهایی را که دوست داره از دست بده ،چقدر سخته وقتی که مجبوریم
کشتن عشق یعنی آزادی محض
و این را بدان که اگر چیزی را در قلبت کشتی برای همیشه خواهد مرد
عروسکی بودم برات
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته
باشي.....وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن......وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه.....وقتي چشم از دنيا مي بندي و آرزوي مرگ مي كني....وقتي احساس ميكني احساس مي كني هيچ كس تو را درك نمي كنه وقتي احساس كني تنهاترين دنيا هستي و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتا خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه صدا كه صدات كنه . با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردی که اشک چشمم ست, به خیسی چشمانم باور نداشتی. با خون قلبم نوشتم عاشقانه میپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست . نمی خواستم ببینی تا در لحظه آخر زندگیم لبخندت رو ببینم به ناچار دست خونی ام را نشان دادم و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی ولی لحظه ایی بود که چشمانم را برای همیشه بستم و این هم برایم کافی ست برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم. مرگ هم با عشق زیبا ست. دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم برای آخرین بار
نمی توانم بنویسم باور می کنی، اینها شعر نیست، یادداشت هم نیست، اصلا هیچ
چیز نیست، به قول خودم اینها از سر عاشقی است. فقط همین. ای کاش به غیر از نوشتن کار دیگری هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم می گذرد یا حتی نیمی از آن یا شاید ذره ای از آن را بروز دهم.
ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم
.ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم
.هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که
... .اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است
.نترس. هنوز دیوانه نشده ام. اما فرصت دارم. برای دیوانگی
.برای فرزانگی. برای جاودانگی
.و من به حضور نزدیکم. و به دیدار. و به کنار. در کنارم باش
.حتی اگر از من دوری. عزیز دل
...
یکی بود یکی نبود ,اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم!یکی داشت و یکی نداشت ,اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم!
یکی خواست و یکی نخواست ,اونی که خواست تو بودی
اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!
یکی آورد و یکی نیاورد ,اونی که آورد تو بودی
اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم!
یکی برد و یکی باخت ,اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم!
یکی گفت و یکی نگفت ,اونی که گفت تو بودی
اونی که "دوستت دارم "رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم!
یکی ماند و یکی نماند,اونی که ماند تو بودی اونی که بدون تو نماند من بودم!!!!!
دل من ديگه خطا نكن با غريبه ها وفا نكن
زندگی رو باختی دل من مردم و شناختی دل من
توی خون نشستی دل من بی صدا شكستی دل من
تا به كی سرا پا حقيقتی تا به كی خراب محبتی
همنشين اين و اون ميشی خسته و پريشان و خون ميشی
دشتی وقتی تو كوير ميشه مرغ آرزوت اسير ميشه
روبروت سراب پشت سر خراب
ساكت و صبوری دل من مثل بوف كوری دل من
زندگی رو باختی دل من مردم و شناختی دل من
ای خدا من به کسی کاری ندارم ولی زخم از همه خوردن شده کارم
از غریب و کسی که وصله جونه پشت پا خوردن و مردن شده کارم
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
بعضی ها قیده همه چیرو زدن بعضی ها اسیر اقبال بدن
اون بالا نشستی گوش کن ای خدا چه عذابیه به دنیا امدن
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد
هر کجا پا میزارم هر جا که میرم پیشه چشمام میبینم حلقه داری
ای خدا من خودمم هیچ نمیدونم چرا هر گل پیش چشمام میشه خاری
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد
مرگ تدریجی شده هستی برام نقش خنده دیگه مرده رو لبام
ای خدا هر کسی از راه می رسه می کنه چاه دو رنگی پیش پام
کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد باعث رنج و فریبم نمی شد
اخه هوشیاری غم بزرگییه کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ... التفاطی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ... با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود ... جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی ... همره غیر به گلگشته گلستان باشی
هر زمان با دگری دست به گریبان باشی ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی ... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ... به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود ... غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود ... تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست ... موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد ... هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
گر زآزردن من هست غرض مردن من ... مردم و آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم
مدتی هست که حیرانمو تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانمو تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانمو تدبیری نیست ... خون دل رفته ز دامانمو تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانمو تدبیری نیست ... چه توان کرد پشیمانمو تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ... عاجزم چاره ای من چیست چه تدبیر کنم
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی سر به روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ... نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند ... قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو ... از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز ... از تو شرمنده ای یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات
گوشه ایی گیرم و من بر نیایم سوی ات ... نکنم بار دگر یاد قد دلجوی ات
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکوی ات ... سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات
بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خویش ... ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد ... جان من این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی ... یار شو با من بیمار چه می پر هیزی
چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ... نه حدیثی کنی ازهار چه می پرهیزی
که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چین برافروزن و یکبار به ما حرف مزن
درد من کشته شمشیر بلا می داند ... سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند
پاکبازم همه کس طوق مرا می داند ... عاشق همچو من از نیست خدا میداند
چاره ای من کن و مگذار که بیچاره شوم ... سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو بقدر از همه کمتر باشم ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کی ... طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
سبزه ای دامن نسرین تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم
اله اله ز که این قائله اندوخته ایی ... کیست استاد تو اینها ز که آموخته ایی
این همه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم ... همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم ... هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم
خورده بر حرف درشت من آزرده مگیر ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم ... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
هنوز پدر و مادر من هيچ كاری نكرده اند .
بالاخره روزی می رسد كه با جنازه من روبرو شوند .
بالاخره روزی می رسد كه حسرت لحظات از دست رفته را می خورند .
بالاخره روزی می رسد كه از خدا بخواهند دوباره به گذشته باز گردند و ارزوی مرا
براورده كنند .
هيچ كس تنهاييم را حس نكرد . هيچكس نفهميد كه من چقدر ... را دوست دارم . هيچ كس مرا درك نكرد .هيچ كس از من سؤال نكرد كه برای چه ناراحت و غمگين هستم .
خدا هم ديگر با من نيست . خدا هم ديگر به من كمك نمی كند تا بتوانم عشقم را بروز دهم .
خدا هم مانند بقيه افرادمرا به دست فراموشی سپرده است .

وقتی که می رفتیم با پای پیاده گفتی فقط
یادت باشه یه دوستی ساده هیچ حسی
نباشه هیچ عشقی نباشه یه خواستیم
جدا بشیم بریم خیلی ساده اون بارون
چشمام تمومی نداره اخه دلم برای
تو یه بیقراره گفتی نمی خوامت
عاشقت نمی شم گریه هاتم
دیگه برام فایده نداره دید
که عاشقت کردم
خودت گفتی که
فکر نمیکردم
اینجوری
عاشقت بشم
ولی دیدی که عاشقت
کردم اما من واسه تو میمردم
دوستم نداشتی غصه میخوردم اخرش
دل تو رو بردم گفتی منو میخوای چیکار تنها برو
هر جا میخوای .واسه تو میمردم غصتو میخوردم یواشکی
عکستو با خودم میبردم تا صبح میشستم کنار
عکست بیدار میموندم غصتو میخوردم
دیدی که عاشقت کردم خودت
گفتی که فکر نمیکردم
این جوری عاشقت
بشم ولی دیدی
که عاشقت
کردم.
اگر مثل اشك تو چشام باشی، برای موندنت تا آخر عمر گریه نمی کنم
ميشه مثل يه قطره اشك بعضي هارو از چشمات بندازي!!!
ولي هيچوقت نميتوني جلوي اشكي رو بگيري
كه با رفتن بعضي هااز چشات جاري ميشه
چرا و برای چی به دنيا آمدم ؟
چرا زندگی ميكنم ؟
برای چی و برای چه كسی و به چه دليل زندگی ميكنم ؟
چرا تا شقايق هست زندگی بايد كرد ؟
چرا زندگي اجبار است ؟
چرا ديگر نميتوانم به كسی اعتماد كنم ؟
چرا من بايد اين همه بدبخت باشم ؟
چرا به هر كسی كه خوبی كردم با بدی جوابم را داد ؟
چرا همه را ميتوانم تا جايی كه ميتوانم كمك كنم ولی نوبت خودم كه ميرسد جز تنهايی و در خود فرو رفتن چيزی ندارم ؟
چرا كسی حرفهای مرا باور نميكند ؟
چرا اين همه زجر و سختی را بايد تحمل كنم ؟
چرا اين همه سختی ميكشم ولی در آخر به جز خروارها خاك چيزی پيش رو ندارم ؟
چرا خدمت رفتم و چرا الان دارم دنبال كار ميگردم ؟
چرا همه مرا در اوج حسرتها رها كردند ؟
چرا هيچ وقت به آرزوهايم نميرسم ؟
چرا زمان مرگ من فرا نميرسد ؟
چرا كسي حرف دل مرا نميشنود ؟
چرا عاشق شدم ؟
چرا فكره اينجاشو نكرده بودم ؟
چرا ديگر از عاشقی ميترسم ؟
چرا از هرچی عشقه میحراسم ؟
چرا تنهايی سخته ؟
چرا من با ديگران خوبم ولی كسی با من خوب نيست ؟
چرا..، چرا..و....
خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...
خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...
خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيری ...
خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای ...
خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره ......
خدایا صدای من را میشنوی منی که از عشقی که تو آن را آفریدی بجز غم و
اندوه چیزی حاصلم نشد دشت پر از گل بودم و بعد کویری خشک شدم که
فقط تنها گل عشق من تو این کویر سینه بدون اینکه از بی آبی شکایتی
کنه با من میساخت خداوندا چرا عشق را افریدی و از آن جانسوز تر
جدای را آفریدی آیا هرشب صدای نالهای قلبهای پاره پاره عرش تو را
نمیلرزاند آن ناله ها ناله های قلب پاره پاره من و خیلی ها مثل من هستن
وقتی فرشته هات این ناله هارو میشنون گریه میکنن اشکاشون از آسمون
میریزه زمین مردم فکر میکنن بارونه اما نه گریه فرشته هاست یکی از اون
ناله ها ناله هایی منه که در فراق یارم میکشم یارم کسی بود که از وجود
متروک من و او ما ساخت مایی که عمرش کوتاه بود اما یادش مانند خنجری
از روزگاران گذشته بر قلب تبدارم میزند و هر شب و روز شراره بر جانم میزند
ومرامیسوزاند که چرا عاشق شدم یارم وقتیکه تو کویر سینه ام میخشکید
یه قطره اشک از شهرچشمهاش جاری بود اون اشک رو ازش گرفتم آخه
یادگاری آخره یارم بودوقتی که رفت یه قلب عاشق تو سینه به تکاپو افتاد
تند تر زد زخم دار ترشد زخمش کهنه شد و فقط تو این مدت غم مرحم
میزاشت رو این قلب عاشق و اون رو دلداری میداد غم رو خوب فهمیدمش
سینه سوخته بود به من میگفت من غمم غم خیلی ها. بعضیها منو به
عنوان یه درد میشناسن اما من هر لحظه به یاد اونا هستم و وقتی تنها
میشن منو دارن داشتم گوش میکردم که یه دفعه یادم افتاد که گفته بودن
خدا همیشه و هم جا باماست یاد غم افتادم و پیش خودم گفتم نکنه که غم
خدا باشه خداوندا مرا به سوی خود ببر دیگر طاقت ندارم که بی یارم در این
دنیابمانم...
یارم یار پر دردم درت هایم را برایت گفتم بشنو اکنون این سکوت تلخم را
و آنگاه خداوند به احترام مرگ زندگي چشمان مرا سياه پوش كرد
و فقط غم در این میان مشکی پوش شد...
راستی که پر زدن به سوی یار چه زیباست چه در این دنیا چه در دیار عشق ...

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته.
خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشونبسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و
مي شكوننش......
يخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه
چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.
گفت و اين بار رفت سمت دريا..........


برای همیشه دوستت دارم ، باورم کن
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست
در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است
بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است
مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
غزل حجرت من را همه جا بنويسيد
روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است
همه دارو ندارم،تو بودي كه مرا از برزخ پريشاني نجان دادي،با حرفاي شيرينت مرا دلگرم خود كردي!
تمام دنيا را به چشمم زيبا كردي،در اوج تنهايي به دادم رسيدي
دستانت...
گرمي دستانت گرمي وجودم شد.با گرمي آن ها گرم و با سردي آنها سرد شدم
دستانت گرم بود پس چرا من سرد شدم؟
چرا دگر شوقي در آن نمي بينم؟
يار من تنها در تمام هستي،تو برايم ماندي!
دم از معرفت زدي از ماندن،محبت...
پس تو ديگر چرا؟چرا تنها كسم؟ تو چرا مانند ديگران شدي؟نقاب بود بر چهره ي درخشان تو؟
ولي تو يار من بودي...
تو را به خدا تنهام نزار
تو را به خدا دستم را بگير
مي ترسم...
از تنهايي ام ميترسم.
از خالي بودن دلم
از ديوانگي.....
از ويرانگي....
تو ديگر تنهام نزار روياي شيرينم

دیدی آخرش من و گذاشت و رفت
از زمین قلبم رو بر نداشت و رفت
دیدی آخرش من و دیوونه کرد
واسه رفتن همینو بهونه کرد
دیدی اون وعده هایی که رنگی بود
تمومش فقط واسه قشنگی بود
دیدی اون که دلم و بهش دادم
رفت و از چشمای نازش افتادم
دیدی اونی که می گفت مال منه
دم آخر نیومد سر بزنه
دیدی خط زد اسمم و از دفترش
رفت و افند نزدم دور سرش
دیدی اون نخواست برم به بدرقش
دیدی که باختم توی مسابقش
دیدی مهربونیا رو زد کنار
رفت و چشمام و گذاشت تو انتظار
دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت
گفت شاید ببینمت توی بهشت
دیدی بی خبر گذاشت و رفت و سفر
گفت بذار بمونه چشم اون به در
دیدی افتاد اسم من سر زبون
همشون گفتن به اون نامهربون
دیدی که دعاها مستجاب نشد
آخرم دلش واسم کباب نشد
دیدی لااقل نزد به پنجره
که بهم خبر بده می خواد بره
دیدی رفت بدون هیچ سر و صدا
ولی من سپردمش دست خدا
دیدی بی خداحافظی روونه شد
دیدی قولاش و گذاشت تو چمدون
که دیگه نمونه از اونا نشون
دیدی با دل این و در میون نذاشت
رفت و از خاظره ها نشون نذاشت
دیدی آخرش من رو نظر زدن
تو سر این دل در به در زدن
دیدی آخرش من و تنها گذاشت
تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت
یعنی رفته اونجا آشیان کنه
یا می خواسته من رو امتحان کنه
دیدی حتی اون نگفت می ره کجا
چه بده رسمای روزگار ما
دیدی خواستمش ولی من و نخواست
اینم از بازیای دنیای ماست
حالا چند روزیه که بدون اون
چشم من خیره شده به آسمون
امون از عاشقیای چنروزه
که فقط یکی تو شعرش می سوزه
چه کنم خدا پشیمونش کنه
یا که مثل من پریشونش کنه
رفت و دیگه نمی یاد به شهر ما
بهتره بسپرمش دست خدا




















